جاه جو

لغت نامه دهخدا

جاه جو. ( نف مرکب ) جاه جوینده. رجوع به جاه جوی شود.

فرهنگ عمید

=جاه طلب: بر زمین زن صحبت این زاهدان جاه جوی / مشتری صورت ولی مریخ سیرت در نهان (خاقانی: ۳۲۷ ).

جمله سازی با جاه جو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بلی معاویهٔ جاه جوی نگذارد اگر بکار خلافت شود حسن مشغول

💡 چو جاه جوی ز حرص ار گرفت و گیر کنی فرود تحت ثری اوفتی ز بی جایی

💡 فخر بزرگ و خُرد، ز نامِ بزرگ توست جاه جوان و پیر ز بخت جوان توست

💡 مر فقر را امین نبود هیچ جاه جوی چون تخت شه نشین نشود هیچ پیل عاج

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز