بی فغان

لغت نامه دهخدا

بی فغان. [ ف َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + فغان ) بی افغان. || سخت عمیق. ( یادداشت مؤلف ). که افغان کس را در آن کس نشنود. که افغان کس به کس نرسد:
زیرا که بر این راه تاختن تان
بس ژرف یکی چاه بی فغان است.ناصرخسرو.رجوع به بی داد، بی فریاد و فغان شود.

فرهنگ فارسی

بی افغان. یا سخت عمیق. که افغان کس را در آن کس نشنود.

جمله سازی با بی فغان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 این سبق پیشه کن چه روز و چه شب بی فغان زبان و جنبش لب

💡 چند کنم بی زبان چند زنم بی فغان ناله ی آهن گداز نعره ی گردون شکاف

💡 تا ز آزادی کشیدم دست از کار جهان خاتم جم بی فغان چون حلقه ی زنجیر نیست

💡 گر من زعشق روی تو افغان کنم رواست گل بی فغان و مشغله عندلیب نیست

💡 زین جانگداز قصه که از سوزناکی اش برخاست دود، سطر و ورق بی فغان نماند

ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز