بدکام
مترادفها
بدخواه، بدکردار
متضادها
نیکخواه، نیککردار، خیرخواه
لغت نامه دهخدا
بدکام. [ ب َ ] ( ص مرکب ) بدخواه. بداندیش. ( از ولف ). بداندیش. بدطینت. بدذات. بدخواه. ( فرهنگ فارسی معین ). || نامراد. ناکام. کام نایافته. و رجوع به کام و ماده بعد شود.
فرهنگ عمید
۱. بدخواه، بدنیت، بداندیش.
۲. بدطینت.
فرهنگ فارسی
( صفت ) بد اندیش بد طینت بد ذات بد خواه.
جمله سازی با بدکام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چو او شد چه سازیم بهرام را چنان بندهٔ خرد و بدکام را
💡 بجویید گفت این بلاجوی را بداندیش و بدکام و بدگوی را
💡 بدین سر هردوان بدنام گشتیم بدان سر هردوان بدکام گشتیم
💡 ببردند ز ایوان به راهام را جهود بداندیش و بدکام را
💡 همه جنگ و پرخاش بدکام اوی که هرگز مبادا روان نام اوی
💡 تاریخ همواره نشان داده است که افراد بدکام و آزمند معمولاً در نهایت با پیامدهای ناگواری از اعمال خود روبرو میشوند و آرامش را هرگز تجربه نمیکنند.
💡 او با وجود تمام ثروت عظیمی که به دست آورده بود، به دلیل رفتارهای بدکام و بیرحمانه با اطرافیانش، در تنهایی و انزوا از این دنیا رفت.
💡 هیچکس نمیتواند با نقشههای بدکامانه و زیرکانه خود بر قلبهای پاک و سادهدل مردم پیروز شود، زیرا حقیقت همیشه در نهایت و به شکلی آشکار نمایان میگردد.