بی تمیز

لغت نامه دهخدا

بی تمیز.[ ت َ ] ( ص مرکب ) بی بصیرت. بی دانش. که نیک از بد نداند. که خیر از شر نشناسد. بی عقل. بی خرد:
دینت را با عالم حسی بمیزان برکشند
بی تمیزان کار دین بی کیل و بی میزان کنند.ناصرخسرو.مردم بی تمیز با هشیار
بمثل چون پشیز و دینارند.ناصرخسرو.پسری داشت احمق و جاهل و بی تمیز و غافل. ( سندبادنامه ص 114 ).
مسکین خر اگرچه بی تمیز است
چون بار همی برد عزیز است.سعدی.اوفتاده ست در جهان بسیار
بی تمیز ارجمند و عاقل خوار.سعدی.و رجوع به تمیز شود. || بی سلیقه. || چرکین. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

نادان، بی خرد: اوفتاده ست در جهان بسیار / بی تمیز ارجمند و عاقل خوار (سعدی: ۸۴ ).

فرهنگ فارسی

بی بصیرت ٠ بی دانش ٠ که نیک از بد نداند ٠ که خیر از شر نشناسد.

جمله سازی با بی تمیز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون طفل خام، آرزوی بی تمیز ما فرصت به هیچ میوه نارس نمی دهد

💡 سر در هوا فشردیم راهی به دل نبردیم پر بی تمیز مردیم آیینه درگریبان

💡 شها بیا، امیری یزید بی تمیز بین به پُشت پرده دختران او همه عزیز بین

💡 در به رویم باغبان از بی تمیزی بسته است عندلیبم خانه بیرون از چمن باشد مرا

💡 صد جا در انتخاب تو پیدا کنم غلط تا بر صحیح من نکشی بی تمیز خط

💡 بران بدخواه بی تمیز بگریست برو بگریست بر خود نیز نگریست

گارش یعنی چه؟
گارش یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز