بی دندان

مترادف‌ها

بدون دندان

متضادها

دندان‌دار

لغت نامه دهخدا

بی دندان. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دندان ) آنکه دندان ندارد. آنکه دندانش افتاده باشد. ( ناظم الاطباء ). || پیر. سالخورده: پیر بی دندان؛ پیر هاف هافو.
- بی دندان شدن؛ افتادن دندانها. ( ناظم الاطباء ). رجوع به دندان شود.

فرهنگ فارسی

آنکه دندان ندارد. آنکه دندانش افتاده باشد. یا پیر. سالخورده.

فرهنگستان زبان و ادب

{edentulous , agomphious, edentate} [تغذیه] فرد دچار بی دندانی

جمله سازی با بی دندان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 از ربا جان تیره دل چون خشت و سنگ آدمی درنده بی دندان و چنگ

💡 خسروان را دل نباید خست و رخستی بدانکه شیر بی چنگال نبود گرچه بی دندان شود

💡 جنگ دارد ظالم از بی آلتی با خویشتن خون خود را می خورد گرگی که بی دندان شود

💡 حرص پیران شود از ریزش دندان افزون که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است

💡 ناگاه دهان گورشان بی دندان چون آب بخورد و خاک در لب مالید

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران