بی علاقگی

لغت نامه دهخدا

بی علاقگی. [ ع ِ / ع َ ق َ / ق ِ ] ( حامص مرکب ) بی ارتباطی. بدون بستگی. ( ناظم الاطباء ). || بی میلی. بی مهری.

فرهنگ عمید

بی علاقه بودن.

جمله سازی با بی علاقگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در بسیاری از کشورهای اروپایی، جنبش وسیع تمرکززدایی از دهه هفتادِ قرن بیستم آغاز شد. تمرکز بیش از حد این کشورها، سبب بی علاقگی مردم نسبت به جامعه‌های محلی خود شد که به صورت عدم مشارکت در انتخابات محلی یا مشارکت بسیار کم مردم بروز می‌کرد. مهاجرت از روستاها نیز، که پیش از آن هستهٔ اصلی جوامع پویا بودند این بی علاقگی را تشدید می‌نمود.

💡 ولی شواهد بسیاری بر نوعی ناهنجاری در سیستم دوپامینرژیک مبتلایان تأکید می‌کند. به عنوان مثال نقص در تمرکز، خستگی، بی علاقگی به امور روزمره و روابط اجتماعی، کاهش اعتماد به نفس و … در مبتلایان دیده می‌شود. مبتلایان نیز داروهای دوپامینرژیک را مؤثرترین داروها در برخورد کوتاه مدت با این اختلال می‌پندارند.

💡 ممتاز محل پس از ملکه نورجهان به عنوان قدرتمندترین ملکه امپراتوری مغول شناخته می‌شود و توانست نقش مهمی با وجود بی علاقگی و عمر کم در مقام ملکه در اداره امور دولت داشته‌است. او دیگر قدرتمندترین و تاثیرگذارترین زن دربار شاهنشاهی در زمانی که امپراتوری گورکانی در اوج شکوه و عظمت خود بود.

تازیانه یعنی چه؟
تازیانه یعنی چه؟
هنگام یعنی چه؟
هنگام یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز