لغت نامه دهخدا
بی حق. [ ح َ / ح َق ق ] ( ص مرکب ) حق ناشناس:
این چنین سنگدل و بی حق و بی حرمت جفت
شاه مسعود مبیناد و مَیُفتاد از راه.منوچهری.
بی حق. [ ح َ / ح َق ق ] ( ص مرکب ) حق ناشناس:
این چنین سنگدل و بی حق و بی حرمت جفت
شاه مسعود مبیناد و مَیُفتاد از راه.منوچهری.
حق ناشناس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یک نفس بی حق برآوردن خطاست چه به کج زو بازمانی چه به راست
💡 سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ تکبر بر دو قسم است: یکی بحق یکی به بی حق، آنچه بحق است تکبّر درویشان است بر توانگران.
💡 زانک بی حق باطلی ناید پدید قلب را ابله به بوی زر خرید
💡 مشو مغرور حور و خلد هرگز که بی حق نور ندهد خلد هرگز
💡 هر که بی حق زیست جز مردار نیست گرچه کس در ماتم او زار نیست
💡 هر که بی حق زیست جز مردار نیست گرچه کس در ماتم او زار نیست»