لغت نامه دهخدا
سلوان. [ س ُل ْ ] ( ع اِ ) مهره افسون. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || آب باران است که بر مهره افسون ریخته به عاشق خورانند تا از عشق تسلی یابد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || داروی بی غمی است که خوردن آن اندوه را دور کند و آنرا مفرح هم می خوانند. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ). || خاک گور مرده است که در آب ریخته به عاشق دهند تا عشقش بمیرد. ( منتهی الارب ). خاک قبر مرده که در آب ریخته و صاف روی آنرا بعاشق جهت تسلی از عشق خورانند. ( ناظم الاطباء ).
سلوان. [ س ُل ْ ] ( اِخ ) چشمه ای است عجیب بقدس که در روز یک یا دو بار روان گردد و بدان برکت جویند. ( منتهی الارب ). عین سلوان در نزدیک بیت المقدس. ( دمشقی ). رجوع به سلوام، سفرنامه ناصرخسرو ص 34 و ناظم الاطباء شود.