لغت نامه دهخدا
دستبند زدن. [ دَ ب َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) بند و حلقه بر دست کسی نهادن. او را مقید کردن:
بند بر دست من کمند زده
من بر افلاک دستنبد زده.نظامی. || حلقه زدن. پره زدن. دایره بستن:
گرد آن بزمه پرندزده
کبک و دراج دستبند زده.نظامی.
دستبند زدن. [ دَ ب َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) بند و حلقه بر دست کسی نهادن. او را مقید کردن:
بند بر دست من کمند زده
من بر افلاک دستنبد زده.نظامی. || حلقه زدن. پره زدن. دایره بستن:
گرد آن بزمه پرندزده
کبک و دراج دستبند زده.نظامی.
بند و حلقه بر دست کسی نهادن او را مقید کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی از این دو مأمور به اسم توماس لین به ماشین نزدیک شد، اسلحهاش را بیرون آورد و به آقای فلوید دستور داد دستهایش را به او نشان دهد. در روایتی که دادستانی از این حادثه ارائه داده، گفته نشده چرا آقای لین فکر کرده باید از اسلحه استفاده کند. دادستانی گفتهاست: «لین، فلوید را با دست گرفت و از ماشین بیرون کشید. فلوید هم با جدیت جلوی دستبند زدن پلیس مقاومت کرد.» با این حال وقتی دستبند به دستهای فلوید بسته شد، آرام گرفت و در همین حین آقای لین برایش توضیح داد به اتهام «استفاده از پول جعلی» بازداشت میشود.
💡 دستگیر کردن به تسلط و دستبند زدن پلیس به مجرم گفته میشود.