تباهش

مترادف‌ها

نابودی‌اش، ویرانی‌اش، هلاکتش

متضادها

کامیابی‌اش، شکوفایی‌اش

لغت نامه دهخدا

تباهش. [ ت َ هَُ ] ( ع مص ) فروآوردن: تباهشا بینهما الشی ٔ؛ فرودآورد هر یکی پیش دیگری چیزی را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از قطر المحیط ) ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

تباهشا بینهما الشیی فرود آورد هر یکی پیش دیگری چیزی را.

جمله سازی با تباهش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 خرمنی ز گمراهی برق زد تباهش کرد ضربت یداللهی کوه بود و کاهش کرد

💡 وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد از دام بی‌خبر بد آن خاطر تباهش

💡 به حالت دل من سنگ ناله کرد زمانی که بردم از در آن سنگ دل به حال تباهش

💡 دیگر نمی‌زند به سرِ زلف، شانه‌ای وآن طُرّه خود حکایت عمر تباهش است

💡 گفت: پادشاهان وقتى به شهر و كشورى وارد شوند تباهش كنند و عزيزانش راذليل سازند كارشان همواره چنين بوده (34).

💡 مردمى شبانه در آن بيفتادند و تباهش كردند، و ما همواره شاهد حكم انبيا بوده ايم.

💡 او تمام دارایی و ثروت خود را در مسیر سرمایه‌گذاری‌های پرخطر و بی‌محابا از دست داد که در نهایت منجر به تباهش و فلاکت خانواده‌اش شد.

💡 اگر او به جای دنبال کردن رؤیاهای توخالی، بر روی مهارت‌های واقعی خود تمرکز می‌کرد، شاید امروز شاهد تباهش و فروپاشی کامل زندگی اجتماعی‌اش نبودیم.

💡 تصمیمات نادرست و بی‌ملاحظه او در مدیریت مالی، نه تنها آینده شغلی‌اش را تهدید کرد، بلکه باعث شد تا شاهد تباهش و از دست رفتن آرامش خانوادگی‌اش باشیم.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران