لغت نامه دهخدا
رنگ بست کردن. [ رَ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) با چاره و حیله ای رنگ را ثابت کردن. داخل کردن دوایی یا رنگی در رنگهای جامه یا فرش تا رنگ ثابت ماند. رنگ رونده را با چاره یا دارویی ثابت کردن. و رجوع به رنگ بست و رنگ بسته شود.
رنگ بست کردن. [ رَ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) با چاره و حیله ای رنگ را ثابت کردن. داخل کردن دوایی یا رنگی در رنگهای جامه یا فرش تا رنگ ثابت ماند. رنگ رونده را با چاره یا دارویی ثابت کردن. و رجوع به رنگ بست و رنگ بسته شود.
با چاره و حیله رنگ را ثابت کردن داخل کردن دوایی یا رنگی در رنگهای جامه یا فرش تا رنگ ثابت ماند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دست دریا زیر بار گریه خونین ماست ما حنای رنگ بست دست مرجان بسته ایم
💡 تحیر در جنون می غلتد از نیرنگ تصویرم ز پرواز نگاهکیست یارب رنگ بست من
💡 صائب ز می مرا نتوان لاله رنگ ساخت چون شعله رنگ بست بود روی زرد من
💡 سیاه مستی من رنگ بست افتاده است خمار صبح ندارد می شبانه من
💡 نقشی که رنگ بست از این خاک بیوفاست نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست