بمهر

لغت نامه دهخدا

بمهر. [ ب ِ م ُ ] ( ص مرکب ) بسته و مهرکرده. ( ناظم الاطباء ). ممهور: ملطفه به من داد بمهر و قصد شکار کردم. ( تاریخ بیهقی ).
اگرچه زر بمهر افزون عیارست
قراضه ریزه ها هم در شمارست.نظامی.- بمهر کردن؛ مهر کردن. مهر نمودن. ممهور ساختن. بستن:
ایشان بنواله ای که خوردند
با من لب خود بمهر کردند.نظامی.- کیسه سربمهر؛ کیسه مهرکرده شده. ( ناظم الاطباء ).
|| باکره. دوشیزه. دست نخورده:
از شمار تو... طرفه بمُهر است هنوز
وز شمار دگران چو درِ تیم دو دراست.( لبیبی ).سالی است که شد عروس و بیش است
با موجب شو بمُهر خویش است.( نظامی ).

فرهنگ فارسی

بسته و مهر کرده ٠ ممهور ٠ یا مهر کردن چیزی را ٠

جمله سازی با بمهر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بوسم بمهر خاک سر کوی تو، چنانک بوسد بجز بعجز خاک در شهریار باد

💡 ابن یمین تو را چو نظر میکند بمهر محمود باش عاقبت عنصری تو راست

💡 بمهر روی تو در آفتاب نتوان دید ببوی زلف تو در مشک ناب نتوان دید

💡 چو دولت دیده اقبال بگماشت بمهر آن ذره را از خاک برداشت

💡 هر شب بمهر روی جهانتابت از فلک در چشم هجر دیده ی من اختر آمده

تورمالین یعنی چه؟
تورمالین یعنی چه؟
جدا یعنی چه؟
جدا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز