بزوری

لغت نامه دهخدا

بزوری. [ ب ُ ] ( ص نسبی ) سبزی فروش یا میوه فروش، ای بزرفروش. ( ناظم الاطباء ). نسبت است به بزور که جمع بزر است و تخم فروش را میرساند. و ابوعبداﷲ احمدبن عبدالرحمان معروف به ابن ابی عرف، بدین نسبت مشهور است. او اهل بغداد و ثقه ای جلیل بود و بسال 297هَ. ق. در ماه شوال وفات یافت. ( از لباب الانساب ).

فرهنگ فارسی

سبزی فروش یا میوه فروش یا بزر فروش نسبت است به بزور که جمع بزر است و تخم فروش را میزساند.

جمله سازی با بزوری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در کتاب مفردات راغب اصفهانی آمده است: «زور: الزوار اعلی الصدر و زرت فلاناً تلقیته بزوری اَو قَصدت زوره نحو وجهته» یعنی، زور به بالای سینه گویند و فلانی را زیارت کردم، یعنی با بالای سینه‌ام او را ملاقات کردم، یا این‌که قصد نمودم بالای سینه او را؛ (یعنی او را ببینم، چرا که انسان همیشه سر و بالای سینهٔ مخاطب و زائر را زیارت می‌کند و به پای شخص کاری ندارد) هنگامی که به سویش توجه نمودم.

💡 کمر بر بسته میگردم چو موری که تا پیش تو بازآیم بزوری

💡 تو می‌خواهی بزاری و بزوری که آید پیل در سوراخ موری

💡 بتر آن گل که سازندش تنوری که هر ساعت بتابندش بزوری

💡 غلام من برد او را بزوری ازان شومی شد او مفلوج و کوری

توبره یعنی چه؟
توبره یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز