لغت نامه دهخدا
عملگی. [ ع َ م َ ل َ / ل ِ ] ( حامص ) فعلگی و شغل و پیشه عمله. ( ناظم الاطباء ). عمله بودن. کارگر بودن. فعله بودن. رجوع به عمله شود.
عملگی. [ ع َ م َ ل َ / ل ِ ] ( حامص ) فعلگی و شغل و پیشه عمله. ( ناظم الاطباء ). عمله بودن. کارگر بودن. فعله بودن. رجوع به عمله شود.
(عَ مَ لِ ) [ ع - فا. ] (حامص. ) کارگری.
عمله بودن، شغل و عمل کارگر ساختمان.
عمله بودن. فعلگی کارگری.
کارگر
💡 وی پس از آن با خواهر بزرگترش که شوهر و هفت فرزند داشت زندگی کرد. پس از مرگ شوهر خواهرش، والژان که ۲۵ سال داشت، خرج خانواده را میداد. او کارهای مختلفی از جمله چوب بری، دروگری، عملگی، دهقانی و گاوچرانی و کارهای دشوار دیگر انجام میداد. علاوه بر این، در تیراندازی مهارت زیادی داشت و گاهی شکار قاچاقی میکرد.
💡 اربابان قدرت، همراه عاملان سرکوب و کشتار، با عملگی سرسپردگان بیاراده و سرداران و لباس شخصیها، در حالی مراسم ۱۳ آبان و روز دانش آموز را برای سرپوش نهادن بر شقاوت و تجاوزهای گسترده نسبت به ساحت مدرسه و دانش اندوزی برگزار میکنند که از آغاز قیام حق طلبانهٔ اخیر ملت ایران با رمز قیام مهسا امینی علیه ناکارآمدی، تبعیض، فقر و فساد، تعدادی از کودکان، دانش آموزان و نوجوانان را بی رحمانه به قتل رسانده و تعدادی از این آیندهسازان را ربوده و در بازداشتگاههای مخوف مورد انواع آزار قرار دادهاند.