لغت نامه دهخدا
( باعثة ) باعثة. [ ع ِ ث َ ] ( ع اِ ) مؤنث باعث، رجوع به باعث شود: چه کلی داعیه همت و باعثه ضمیر بر آن مقصورست. ( جهانگشای جوینی ).
( باعثة ) باعثة. [ ع ِ ث َ ] ( ع اِ ) مؤنث باعث، رجوع به باعث شود: چه کلی داعیه همت و باعثه ضمیر بر آن مقصورست. ( جهانگشای جوینی ).
= باعث
سبب، علت، انگیزه، بواعث جمع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 انسان وقتى اين آراء و عقايد را در حيوانات مشاهده كرده و مى بيند كه حيوانات نيز با همهاختلافى كه انواع آن در شؤ ون و هدفهاى زندگى دارند، با اينهمه، همه آنهااعمال خود را بر اساس عقايد و آرائى انجام مى دهند، به خود مى گويد: لابد حيوانات هماحكام باعثه (اوامر) و زاجره (نواهى ) دارند، و اگر چنين احكامى داشته باشند، لابدمثل ما آدميان خوب و بد را هم تشخيص مى دهند، و اگر تشخيص مى دهند ناچار، مانند ماعدالت و ظلم هم سرشان مى شود، و گرنه اگر داراى آن احكام نبودند، و خوب و بد وعدالت و ظلم سرشان نمى شد، چرا بايستى انواع مختلفشان در آراء و عقايد مختلفباشند؟ از اين هم كه بگذريم، چرا افراد يك نوع با هم فرق داشته باشند؟ مىبايستى همه، مثل هم باشند، و حال آنكه مى بينيم اين اسب با آن اسب و اين قوچ با آنقوچ و اين خروس با آن خروس در تند خلقى و نرمى، تفاوت فاحش و روشنى دارند، وهمچنين در جزئيات ديگرى از قبيل حب و بغض و مهربانى و قساوت و رامى و سركشى وامثال آن، همين اختلافات را مشاهده مى كنيم.