لغت نامه دهخدا
بالونه. [ ن َ / ن ِ ] ( اِ ) بالوایه. بالویه. مرغی است کوچک چند گنجشک. پرستوک. ( از فرهنگ شعوری ج 1 ص 192 ). رجوع به بالوایه شود. ظاهراً تحریفی از بالوایه است.
بالونه. [ ن َ / ن ِ ] ( اِ ) بالوایه. بالویه. مرغی است کوچک چند گنجشک. پرستوک. ( از فرهنگ شعوری ج 1 ص 192 ). رجوع به بالوایه شود. ظاهراً تحریفی از بالوایه است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر سر نایزه یَکی کئوکبستی [بر سر میل یک کوکب است]. چون نیمه جلاجل و... و چون سولاخهای بالونه و باز میان این نایزه یکی آهن بوذ و بر سر آن آهن یکی باره استوار کرده تا این آهن را بکشد [مانند ماندرن درون کاتتر یا نیدلهای اسپاینال و اپیدورال] از میان این میل آب از مثانه اندر آیذ بمثال زُراقه [سرنگ تزریق]... و این را اضطرارالخلا گویند.
💡 بر سر نایزه یَکی کئوکبستی [بر سر میل یک کوکب است]. چون نیمه جلاجل و … و چون سولاخهای بالونه و باز میان این نایزه یکی آهن بوذ و بر سر آن آهن یکی باره استوار کرده تا این آهن را بکشد [مانند ماندرن درون کاتتر یا نیدلهای اسپاینال و اپیدورال] از میان این میل آب از مثانه اندر آیذ بمثال زُراقه [سرنگ تزریق]... و این را اضطرارالخلا گویند.