افحش

مترادف‌ها

وقیح، بی‌پردۀ

لغت نامه دهخدا

افحش. [ اَ ح َ ] ( ع ن تف ) فاحش تر. بدتر. گزاف تر. ( یادداشت بخط مؤلف ). آشکارتر. واضح و بیّن تر: غبن فاحش بل افحش. و اسقاط کافه خیارات و ادعای غبن و لو کان فاحشا بل افحش.
- غبن افحش؛ غبن فاحش تر. غبن گزاف تر. آن که در معامله کسی بیش از آن حد که فاحش گویند مغبون شده باشد.
|| بشتاب تر. اذرع. اسرع. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- امثال:
افحش من فاسیة؛ و هی الخنفساء اذا حرکوها فست فانتنت القوم بخبث ریحها. ( از امالی قالی بنقل سیوطی ).
افحش من فالیة الافاعی. هما اسمان لدویبة شبیهة بالخنفساء لایملک الفساد.
افحش من کلب. ( از مجمع الامثال میدانی ).

فرهنگ عمید

فاحش تر، آشکارتر.

فرهنگ فارسی

فاحش تر، آشکارتر
(صفت ) آشکارتر فاحش تر: غلطی فاحش بل افحش است.

جمله سازی با افحش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 اياك نعبد تو را مى پرستيم و بس، كه غير تو، در خور عبادت نيست بيان حقيقتعبادت در شهادت به توحيد گذشت و در اين موضع چون بر عبوديت خود، مرخداى راتصريح كند و اين امر را منحصر به او جل شاءنه نمايد و طرف خطاب وى خداىعلام الغيوب است، پس دروغ در آن افحش و اشنع است.

💡 قال على عليه السلام: ظلم الضعيف افحش الظلم. نهج البلاغه / نامه3 1

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران