لغت نامه دهخدا
بی قرینه. [ ق َ ن َ / ن ِ ] ( ص مرکب ) بی قرین. بی مثال. بی نظیر. بی عدیل. بی همتا. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). بی همال. بی کفو. ( یادداشت مؤلف ):
مژگان زرد خانه برانداز سینه است
الماس در خراش جگر بی قرینه است.صائب.|| بی انتظام. ( ناظم الاطباء ).