لغت نامه دهخدا
بی علت. [ ع ِل ْ ل َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + علت ) بی سبب. بی جهت. بدون دلیل. ( ناظم الاطباء ).
- بی علت نبودن؛ بادلیل بودن. ( ناظم الاطباء ). سببی داشتن.
بی علت. [ ع ِل ْ ل َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + علت ) بی سبب. بی جهت. بدون دلیل. ( ناظم الاطباء ).
- بی علت نبودن؛ بادلیل بودن. ( ناظم الاطباء ). سببی داشتن.
بی سبب. بی جهت. بدون دلیل.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رو مکن با خود قیاس کار او فعل او بی علت است علت مجو
💡 کار بی علت از آنجا میرود محنت و دولت از آنجا میرود
💡 لیک وهابان که بی علت دهند بوک دستی بر سر زشتش نهند
💡 چو بی علّت بسی دولت دهی تو کنون هم نیز بی علت دهی تو
💡 زان عنایتهای بی علت که هست این ز پا افتاده را مفکن ز دست
💡 هر کرا حق خواند بی علت بخواند وانکه را هم راند بی علت براند