لغت نامه دهخدا
بمانده. [ ب ِ دَ / دِ ] ( ن مف ) ( از: «ب » + مانده ) ثابت و برقرار. || خسته و درمانده و عاجز. || تلف شده. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به مانده شود.
بمانده. [ ب ِ دَ / دِ ] ( ن مف ) ( از: «ب » + مانده ) ثابت و برقرار. || خسته و درمانده و عاجز. || تلف شده. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به مانده شود.
ثابت و برقرار. یا خسته و درمانده و عاجز. یا تلف شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو اوئی ای ندیده وصل او تو بمانده چون پیازی تو بتو تو
💡 ز منصورم کنون واصل بمانده چو او دست از دو عالم برفشانده
💡 دربند خواب او همه حیران بماندهایم او نیم مست گشته و ما را شراب نیست
💡 پس این توانگر به چشمِ حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی: من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مَسکَنَت بمانده است.
💡 در ثریّا بمانده چشم سهیل خیره چون مرد مانده اندر سیل