لغت نامه دهخدا
گرد و خاک کردن. [ گ َ دُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) غبار کردن. گرد افشاندن. || مجازاً برآشفتن. سخن به درشتی گفتن. غضبناک شدن.
گرد و خاک کردن. [ گ َ دُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) غبار کردن. گرد افشاندن. || مجازاً برآشفتن. سخن به درشتی گفتن. غضبناک شدن.
(گَ دُ. کَ دَ ) (مص ل. ) (عا. ) جار و جنجال به راه انداختن، قشقرق راه انداختن.
( مصدر ) ۱ - غبار کردن گرد افشاندن. ۲ - بر آشفتن بدرشتی سخن گفتن غضبناک شدن.
(عا.)
جار و جنجال به راه انداختن، قشقرق راه انداختن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر آسمان ملک تویی همچو آفتاب از گرد و از غبار چه نقصان بود تو را
💡 ارمغانی بهر یوسف بهتر از آیینه نیست چهره دل را مصفا ساز از گرد و غبار
💡 از عکس روی پنهان در گرد و کلفت غم آیینه ام ز جوهر در خاک دام دارد
💡 گر طعنهای زنند تو را دشمنان بهقصد چون گرد و چون غبار شد اندر هوا هبا
💡 همچو دل ویرانه ای داریم پر گرد و غبار وز برای خاک رفتن، دست ما جاروب ما