لغت نامه دهخدا
کوتاه جامه. [ م َ / م ِ ] ( ص مرکب ) که لباس او کوتاه باشد:
آنچه کوتاه جامه شد جسدش
کردم از نظم خود درازقدش.نظامی.
کوتاه جامه. [ م َ / م ِ ] ( ص مرکب ) که لباس او کوتاه باشد:
آنچه کوتاه جامه شد جسدش
کردم از نظم خود درازقدش.نظامی.
که لباس او کوتاه باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند
💡 پرده دار نقص شد کوته زبانی ها مرا جامه کوتاه، رعنا می کند کوتاه را
💡 عمر جاویدان که رعنایی به قدش جامه ای است سرو کوتاهی ز طرف جویبار اشرف است