چنبر کردن
مترادفها
مچاله شدن، جمع شدن، خم شدن
لغت نامه دهخدا
چنبر کردن. [ چَم ْ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) چنبر ساختن. حلقه مانندی چون کمان ساختن.
- از سرو چنبر کردن؛ کنایه است از خماندن و منحنی ساختن قد راست:
ز سرو دلارای چنبر کند
سمن برگ را رنگ عنبرکند.فردوسی. || گرد کردن چون حلقه چیزی را. بشکل حلقه و کمان چنبری ساختن. حلقه کردن:
در گردن جهان فریبنده
کرده دو دست و بازوی خود چنبر.ناصرخسرو.ای عدوّ آل پیغمبر، مکن کز جهل خویش
کوه آتش را به گردن در همی چنبر کنی.ناصرخسرو. || خم کردن. دوتا کردن. خماندن:
ترا ره نمایم که چنبر که راکن
به سجده مر این قامت عرعری را.ناصرخسرو.- چنبر کردن سرو کسی را؛ خماندن قد راست او را:
بگویشان که جهان سرو من چو چنبرکرد
به مکر خویش، خود اینست کار کیهان را.ناصرخسرو.رجوع به چنبر شود.
- چنبر کردن چرخ کسی را؛ کنایه از ابرام بی حد کردن و سخت اصرار ورزیدن کسی را در انجام کاری و حصول مقصودی. روا ساختن حاجتی را از کسی به اصرار و پررویی خواستن.
فرهنگ فارسی
چنبر ساختن. حلقه مانندی چون کمان ساختن
جمله سازی با چنبر کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی از ابزارهایی که برای اقرار گرفتن از شاهرخ بکار میبردند، آن بود که چنبر میانتهی گلینی به سرش میبستند که هرروز تنگتر میشد و سرب گداخته در آن میریختند. پس از چندین روز، شاهرخ بخاطر شکنجههای فراوان بالاخره به تنگ آمد و مجبور با فاش کردن جایگاه گنجینههایی شد که پنهان کرده بود. آقامحمدشاه بیدرنگ دستور قطع شکنجه را داد. بدون زحمتی گنجینهها را یافتند، زیرا شاهرخ جای گنجینهها را دقیق به یاد داشت و از ترس اینکه مبادا دوباره شکنجه شود نقشه آنها را با دقت تعریف میکرد.