لغت نامه دهخدا
هم مصاف. [ هََ م َ صاف ف / م َ ] ( ص مرکب )هم نبرد. دو تن که با یکدیگر مصاف دهند:
آخرش هم مصاف بشکستم
که سلاحی به جز مجاز نداشت.خاقانی.سکندر وگر خود بود کوه قاف
که باشد که من باشمش هم مصاف ؟نظامی.
هم مصاف. [ هََ م َ صاف ف / م َ ] ( ص مرکب )هم نبرد. دو تن که با یکدیگر مصاف دهند:
آخرش هم مصاف بشکستم
که سلاحی به جز مجاز نداشت.خاقانی.سکندر وگر خود بود کوه قاف
که باشد که من باشمش هم مصاف ؟نظامی.
هم نبرد دو تن که با یکدیگر مصاف دهند
💡 ازو لطیف تر اندر عیار چیست بگو از او شجاع تر اندر مصاف کیست بیار
💡 دور سوم: ۴ تیم به مصاف هم رفتند، کوئینز پارک بدون انجام حتی یک مسابقه به نیمه نهایی صعود کرد.
💡 ایران در دو بازی دور رفت خود مقابل ایتالیا ۳ بر ۰ شکست خود و به مصاف برزیل رفت.
💡 در راء هفته بعد جریکو همراه با بیگ شو در یک مسابقه تگ تیم به مصاف سینا و کین رفتند و با دیسکولوفایل شکست خوردند.
💡 مراست قوت پیل و مراست هیبت شیر مصاف و معرکه ماوا و مرغزار من است
💡 چه تشنه است به خونریز خلق ابرویش که در مصاف دو شمشیر کار فرماید