لغت نامه دهخدا
زبان درازی کردن. [ زَ دِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گستاخی نمودن و ملامت کردن. ( ناظم الاطباء ). بدزبانی کردن. بیرون از ادب سخن گفتن: دختری که داشت به نکاح من درآورد... مدتی برآمد بدخوی ستیزه روی و نافرمان بود زبان درازی کردن گرفت. ( گلستان ).
شمع ار چه بگریه جانگدازی می کرد
گریه زده خنده مجازی می کرد
آن شوخ سرش برید و در پای فکند
استاده بد او زبان درازی می کرد.سعدی.رجوع به زبان دراز و زبان درازی و زبان دراز شدن شود. || پرحرفی کردن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زبان درازی شود.