💡 روی واگن قرمزی ایستادهام که کنار انباری قرار دارد. باد شدّت میگیرد، موهایم بر سر و صورتم تازیانه میزند و سوز و سرما از یقهٔ باز پیرهنم به پایین میخزد. در این نزدیکیهای کوهستان، تندباد چنان میوزد که گویی خود قلّه دارد نفس میکشد. ولی آن پایینها، درّه آرام و ساکن است. در میان کوه و درّه، مزرعهٔ ما به رقص و طرب مشغول است: درختان تنومند کاج به آرامی به اهتزاز در میآیند، حال آنکه بوتههای بِرنجاسف و کنگرهای وحشی با هر بادی تکان میخورند و سر تعظیم فرود میآورند. پشت سر من تپهای با شیبی ملایم رو به بالا میرود و خودش را به کوهپایه کوک میزند، طوری که اگر به بالا نگاه کنم میتوانم هیبت سیهفام شاهدخت سرخپوست را ببینم.