بد رایی

لغت نامه دهخدا

بدرایی. [ ب َ ]( حامص مرکب ) بدرأیی. بداندیشی. بدنیتی. بدخواهی.
- بدرایی کردن؛ بداندیشی کردن. بدخواهی کردن: و این وزیر او در حق سپاهی و رعیت بدرأیی کردی. ( فارسنامه ابن البلخی ص 56 ).
ز چشم پادشاه افتاد رایی
که بدرایی کنددر پادشایی.نظامی.

فرهنگ فارسی

بد اندیشی بد نیتی.

جمله سازی با بد رایی

💡 پشت پا باید به عالم اسرار نیست هرکه بینی در خور اندیشه رایی می‌زند

💡 نسبت موی تو با مشک نه رایی است صواب بلکه سودای پراکنده و تدبیر خطاست

💡 هر آن رایی که بر جنگش بود رأی ببندد اسپ و او گردد صف آرای

💡 سر بپیچید و ضال و عاصی گشت گرد خود رایی و معاصی گشت

💡 دوستان در قصهٔ ذاالنون شدند سوی زندان و در آن رایی زدند

💡 سگالش بسی شد در آن رنج و تاب نیفتاد از آن جمله رایی صواب