لغت نامه دهخدا
بازگوکردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تکرار کردن سخنی را. || بروی کسی آوردن گناهی راکه از آن خجل و پشیمان است. ( یادداشت بخط مؤلف ).
بازگوکردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تکرار کردن سخنی را. || بروی کسی آوردن گناهی راکه از آن خجل و پشیمان است. ( یادداشت بخط مؤلف ).
(دَ )(مص م. ) روایت دوبارة مطلب.
( مصدر ) تکرار کردن سخنی اعاده کردن مطلبی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 باز گو از نجد و از یاران نجد تا در و دیوار را آری به وجد
💡 سخن اهل شام را شنيده اى و به نيات و احوال آنان واقف شدى، برخيز و نزد على بن ابىطالب عليه السلام برو و آنچه را ديدى باز گو.
💡 آنچه را نمى دانى مگوى، بلكه هر آنچه مى دانى براى مردم باز گو مكن. زيرا همهمردم قدرت درك تمام مطالب را ندارند.
💡 مى كند كه قلبش آئينه حوادث آينده است، او است كه مى تواند پرده از اين راز بردارد، وتعبير اين خواب را باز گو كند.
💡 من خود افتادم به دام عشق او فیّاض باز گو دمار از جان پر حسرت برآرد نالهام
💡 چو عاشقان همه احوال خویش عرض کنند تو نیز قصه خود باز گو، زبان داری!