سلاح ور

لغت نامه دهخدا

سلاح ور. [ س ِ وَ ] ( ص مرکب ) مسلح. صاحب سلاح. سلاحدار: مردم آنجا بیشترین سلاح ور و دزد باشند. ( فارسنامه ابن البلخی ). چون فضلویه فراخاست ایشان را ( شبانکاره را ) شوکتی پدید آمد و بروزگار زیادت می گشت. تا همگان سپاهی وسلاح ور و اقطاع خوار شدند. ( فارسنامه ابن البلخی ).

فرهنگ فارسی

مسلح. صاحب سلاح. سلاحدار

جمله سازی با سلاح ور

💡 صمکان. [ ص ِ ] (اِخ ) شهرکی است خوش و از عجایب دنیا است از بهر آنکه در میان این شهر رود می رود و پولی (پلی ) برآن رود است، یک نیمه ٔ شهر که از اینجانب رود است برکوه نهاده ست و سردسیر است و رز انگور باشد بی اندازه، چنانکه قیمتی نگیرد و آن را بعضی عصیر سازند و بعلاقه کنند و بعضی به دوشاب پزند و دیگر بجوشند و بسیکی کنند و سیکی عظیم باشد، چنانکه یکی را دو یا سه چندان آب بر باید نهادن تا توان خورد و سخت ارزان باشد و دیگر نیمه کی آن جانب رود است گرمسیر است و درختان خرما، ترنج و لیمو و مانند این باشد و در صمکان جامع و منبر است و مردم آنجا سلاح ور باشند. «به رجوع به نزهت القلوب شود.» لیسترنج دربلدان الخلافة الشرقیه این شهر را ذکر کرده، ولی نام آنرا صیمکان ضبط کرده است. اصطخری نیز آنرا صیمکان نوشته و در فارسنامه ٔ ناصری نیز صمکان آمده. لیسترنج می افزاید که این شهر را امروز سیمکان گویند.

پاک کننده یعنی چه؟
پاک کننده یعنی چه؟
گروهبان یعنی چه؟
گروهبان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز