لغت نامه دهخدا
غم فزای. [ غ َ ف َ ] ( نف مرکب ) بمعنی غم فزا. رجوع به همین ترکیب شود:
مبندید با رشک و با آز رای
که این غم فزای است و آن جانگزای.( گرشاسب نامه ).آن غمگسار دینه مرا غمفزای گشت
وآن غمفزای گشته کنون غمگسار من.ناصرخسرو.
غم فزای. [ غ َ ف َ ] ( نف مرکب ) بمعنی غم فزا. رجوع به همین ترکیب شود:
مبندید با رشک و با آز رای
که این غم فزای است و آن جانگزای.( گرشاسب نامه ).آن غمگسار دینه مرا غمفزای گشت
وآن غمفزای گشته کنون غمگسار من.ناصرخسرو.
( غمفزا ی ) آنکه یا آنچه اندوه شخص را زیادتر کند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یا شهید کربلا کردم بگرد طوف تو رغبت سیر فضای غم فزای کربلا
💡 به طوس لشکر غم:بر دلم هجوم آرد چو آورم به زبان، نام غم فزای رضا
💡 یکی نگوئی هر تاز را که ای گنده کنی بما ستم و جور غم فزای که چه
💡 گشتم بدل خار غمش کارد گل شادی ببار در خاطرم کی میخلید کو غم فزای من شود
💡 غرض به کودکی از دار غم فزای جهان مقام او چو به صحن بهشت گشت، نوشت