سیمین ذقن

لغت نامه دهخدا

سیمین ذقن. [ ذَ ق َ ] ( ص مرکب ) آنکه ذقن وی سپید باشد. که زنخ او در سپیدی نقره را ماند:
می بیجاده گون خواهد بت سیمین ذقن خواند
بتی خواند که او را باغ شاخ نسترن خواند.فرخی.بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و سیمین ذقنان.حافظ.رجوع به سیمین زنخ شود.

فرهنگ فارسی

آنکه ذقن وی سپید باشد. کهزنخ او در سپیدی نقرهراماند.

جمله سازی با سیمین ذقن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وصل آن سیمین ذقن ناید بکف الا بزر چون کند ابن یمین کس همچو او مفلس مباد

💡 دلا تو یوسف و سیمین ذقن بتان هر سو زهر طرف چه شتاب آوری که چاهی هست

💡 خوبی بخوش اندامی و سیمین ذقنی نیست حسن آیت روح است بنازک بدنی نیست

💡 بس مهوش گل پیرهن شکر لب سیمین ذقن شد فتنه هر مرد و زن اما تو چیزی دیگری

💡 گوی سیمین ذقن، زلف چو چوگان را ببین در رکاب ماه نو خورشید تابان را ببین

💡 آب گرداند به چشم چاه سیمین ذقن بس که یاقوت لبش خوب آب و تاب افتاده است

مگس یعنی چه؟
مگس یعنی چه؟
کاپل یعنی چه؟
کاپل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز