لغت نامه دهخدا
رهم. [ رَ ] ( ع مص ) باران آمدن. ( دهار ). باران اندک آمدن. ( تاج المصادر بیهقی ).
رهم. [ رِ هََ ] ( ع اِ ) ج ِ رِهمَة. ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( غیاث اللغات ). رجوع به رهمة شود.
رهم. [ رَ ] ( ع مص ) باران آمدن. ( دهار ). باران اندک آمدن. ( تاج المصادر بیهقی ).
رهم. [ رِ هََ ] ( ع اِ ) ج ِ رِهمَة. ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( غیاث اللغات ). رجوع به رهمة شود.
جمع رهمه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میخواستم رهی به تو نزدیکتر به خود تا میروم ز خویش رهم دور میشود
💡 ای در میان کار کشیده به یک رهم را واجب چنان کند که چنین بر کران نباشی
💡 از بیم ملامت رهم از میکده بسته است از خانهٔ ما کاش به میخانه دری بود
💡 در قافلة پیش رویها خطری هست طی شد رهم از دولت پایی که به پس بود
💡 بالله که تیر بارد اگر بر سرم ز چرخ بالله که تیغ روید اگر در رهم ز طین
💡 ای دور باش غمزه رهم ده که بهر شوق گیرم ز التفات نهانش پیام صلح