دیوزاد

لغت نامه دهخدا

دیوزاد. [ وْ ] ( ن مف مرکب ) دیوزاده. زاده شده از دیو. بچه دیو. ( ناظم الاطباء ). از نژاد دیو. از تخمه دیوان:
که گر گیو گودرز و آن دیوزاد
شوند ابر غرنده یا تیزباد.فردوسی.که برد آگهی نزد آن دیوزاد
که آنجا سیاوخش دارد نژاد.فردوسی.کنون چون گشاده شد آن دیوزاد
بچنگ است ما را غم و سرد باد.فردوسی.بطمع بزرگیم بدهی بباد
بدان اژدهاپیکر دیوزاد.اسدی.گل را نتوان بباد دادن
مهزاد به دیوزاد دادن.نظامی.همه در هراسیم ازین دیوزاد
تویی دیوبند از تو خواهیم داد.نظامی.بمن بانگ برزد که ای دیوزاد
شبیخون من چونت آید بیاد.نظامی. || کنایه از اسب قوی هیکل و تیزرو. ( غیاث ) ( آنندراج ):
به چابک روی پیکرش دیوزاد.نظامی.|| خسرو دیوزاد، نامی از نامهای پهلوانان افسانه های قدیم. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ عمید

۱. بچۀ دیو، دیونژاد.
۲. (اسم ) [مجاز] اسب قوی هیکل.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - بچه دیو دیو نژاد. ۲ - اسب قوی هیکل و تیز دو.

جمله سازی با دیوزاد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مگر بیخ آن بد رگ دیوزاد برآرد، که تخمه هرگز مباد

💡 مگر دیوزاد آیدم پیش چشم ندیدمش و افزون شدم کین و خشم

💡 کند پاک چین از بد دیوزاد که نام و نژادش به گیتی مباد

💡 چو بشنید پیرانش دشنام داد بدو گفت کای بد رگ دیوزاد

💡 بود کایزد داد فرمای داد دهد مرمرا داد از آن دیوزاد

💡 مگر گردد ایمن ز من دیوزاد نیارد مرا بیش در جنگ یاد

روله یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
اونلی فنز یعنی چه؟
اونلی فنز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز