دلفگاری
متضادها
بیجذابیت
لغت نامه دهخدا
دلفگاری. [ دِ ف َ ] ( حامص مرکب ) دل فگار بودن. ملالت.حزن. ( ناظم الاطباء ). خسته دلی. دلخستگی:
گر در دلت این مار جای گیرد
چون تو نبود کس به دلفگاری.ناصرخسرو.
جمله سازی با دلفگاری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بما چند کاوش، حذر کن ز آهی که از سینه دلفگاری برآید
💡 زین چیست بتر که دلفگاری برده شب فرقت انتظاری
💡 حضور آن بانوی جوان با آن دلفگاری و وقار خاص در مجلس، توجه همه مهمانان را به خود جلب کرد و فضای سنگین جلسه را به شکلی مثبت تغییر داد.
💡 هنرمندان در آثار خود همواره سعی میکنند تا با استفاده از رنگها و خطوط، آن دلفگاری و جذابیت درونی موجود در طبیعت را به شکلی هنرمندانه و زیبا بازسازی کنند.
💡 شخصیت داستان با دلفگاری و لبخندهای شیطنتآمیز خود توانست قلب شخصیتهای مقابل را تسخیر کند و به راحتی در میان آنها جایگاه ویژهای در جمع دوستان خود پیدا نماید.