دلخستگان

لغت نامه دهخدا

دلخستگان. [ دِ خ َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب، اِ مرکب ) ج ِ دلخسته. رجوع به دلخسته شود:
دلخستگان را بی طلب تریاکها بخشی ز لب
محروم چون ماند ای عجب خاقانی از تریاک تو.خاقانی.کای جگرآلود زبان بستگان
آب جگر خورده دلخستگان.نظامی.

جمله سازی با دلخستگان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو چشم یار ما دلخستگان را ز عین درد درمان آفریدند

💡 یاران و دوستان همه در غم نشسته اند دلخستگان بوعدۀ مرهم نشسته اند

💡 گر آید او سوی دلخستگان خود روزی فتوح روز و شب روزگار ما آید

💡 دلخستگان ضربت قهر زمانه را دیدار خواجه مرهم و راحت فزای باد

💡 جمالش آیة دلخستگان بود لبش جان داروی لب بستگان بود

جستجو یعنی چه؟
جستجو یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز