دف زدن

لغت نامه دهخدا

دف زدن. [ دَ زَ دَ ] ( مص مرکب ) کوفتن بر دف. زدن بر دف تا آواز برآرد. نواختن دف:
مطربانْشان از درون دف می زنند
بحرها در شورشان کف می زنند.مولوی.دوام عیش تو بادا پس از هلاک عدو
چنانکه پیش تو دف می زنند و خصم دفین.سعدی.تقلیس؛ دف زدن و سرود کردن و استقبال کردن ملوک و ولات را به انواع لهو و لعب بوقت قدوم. جسان؛ دف زنندگان. ( از منتهی الارب ).
- به دف برزدن کسی؛ رسوا کردن او از راه دف زدن:
در شهر برسوائی دشمن به دفم برزد
تا بر دف عشق آمد تیغ نظر تیزم.سعدی. || کنایه از گدائی کردن. ( از آنندراج ). خواستن و درخواستن و گدائی نمودن. ( ناظم الاطباء ). خواستن و گدائی کردن. ( برهان ):
چو خواهان می بر درش کف زده
تو گوئی بدست طرب دف زده.ملاطغرا ( از آنندراج ).|| هرزه چانگی و بسیارگوئی. ( لغت محلی شوشتر، خطی ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - نواختن دف. ۲ - خواستن سوال کردن گدایی کردن.
کوفتن بردف. زدن بردف تا آواز بر آرد.

جمله سازی با دف زدن

💡 و هم عایشه روایت می کند که دو کنیزک من دف می زدند و سرود می گفتند. رسول (ص) در خانه آمد و بخفت و روی از دیگر جانب کرد. ابوبکر درآمد و ایشان را زجر کرد و گفت، «خانه رسول و مزمار شیطان؟» رسول گفت، «یا ابابکر دست از ایشان بدار که روز عید است.» پس دف زدن و سرود گفتن از این خبر معلوم شد که مباح است و شک نیست که به گوش رسول می رسیده است آن و منع وی مر ابابکر را از انکار آن دلیلی صریح است بر آن که مباح است.