خیمگی

لغت نامه دهخدا

خیمگی. [ خ َ م َ / م ِ] ( ص نسبی ) منسوب به خیمه. آنچه یا آنکه به خیمه و سراپرده بستگی دارد. || آنکه فرمان خیمه برپای کردن می دهد. ( ناظم الاطباء ). || دربان خیمه. ( ناظم الاطباء ). فراش. ( آنندراج ):
الا یا خیمگی خیمه فروهل
که پیش آهنگ بیرون شد ز منزل.منوچهری.

فرهنگ فارسی

منسوب به خیمه یا آنکه فرمان خیمه بر پای کردن می دهد.

جمله سازی با خیمگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه پیداست زان خیمه ها جز نشان نه باقیست از خیمگی غیر نام

💡 شکافی زد به صد افسون و نیرنگ در آن خیمه چو چشم خیمگی تنگ

💡 نه پیداست از خیمه ها جز نشان نه باقی است از خیمگی غیر نام

💡 نادیده ز خیمگی نشانی می گفت به خیمه داستانی

💡 یکی خیمه تنگ و تیره است دل تو ای خیمگی خیمه بر کن ز دل!