خون دل خوردن

لغت نامه دهخدا

خون دل خوردن. [ ن ِ دِ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) آزارکسی کردن. موجب رنج و ناراحتی کسی شدن:
گر خون دل خوری فرح افزای می خوری
ور قصد جان کنی طرب انگیز می کنی.سعدی ( خواتیم ). || رنج بردن. ناراحتی کشیدن. سعی بسیار کردن:
سالها اهل ادب باید که خون دل خورند
تا چو صائب آشنای طرز مولانا شوند.صائب.

فرهنگ فارسی

آزار کسی کردن موجب رنج و ناراحتی کسی شدن.

جمله سازی با خون دل خوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همان بهتر که روگردان شوم از خیل مژگانش به غیر از خون دل خوردن چه طرف از نیشتر بستم

💡 مرید نام را نبود گزیر از خون دل خوردن نگین دایم ز نقش خویش دندان بر جگر دارد

💡 به رفع تلخی ایام باید خون دل خوردن مگر صهبا خمار وهم این تریاک بنشاند

💡 سینه کندن، خون دل خوردن، شعار خویش ساز!‏ ای که باشد چون عقیقت ذوق نام آور شدن

💡 من و کنج غم و روز سیاه و خون دل خوردن کیم، تا می خورم شبها در اطراف چمن با او؟

💡 ایکه عاشق میشوی از خون دل خوردن منال عشق ورزیدن بخوبان خون دل خوردن بود