لغت نامه دهخدا
خوارمند. [خوا / خا م َ ] ( ص مرکب ) متواضع. فروتن. ( یادداشت بخط مؤلف ). || ذلیل. خوار. ( یادداشت بخط مؤلف ): اذم به؛ خوارمند نمود او را. ( منتهی الارب ).
خوارمند. [خوا / خا م َ ] ( ص مرکب ) متواضع. فروتن. ( یادداشت بخط مؤلف ). || ذلیل. خوار. ( یادداشت بخط مؤلف ): اذم به؛ خوارمند نمود او را. ( منتهی الارب ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کودکان خانه دمش میکشند باشد اندر دست طفلان خوارمند