خشک میوه

لغت نامه دهخدا

خشک میوه. [ خ ُ وَ / وِ ] ( اِ مرکب ) آجیل. ( یادداشت بخط مؤلف ):
ایا جمال رئیسان ز لفظ من معنی
برون نیاید جز خشک میوه مرسوم
بخشک میوه تو عید مرا مبارک کن
که عید بر عدوت چون وعید خواهم شوم.سوزنی.تنگ آمده ست عید و ندانم ز دست تنگ
توجیه خشک میوه عید من از کجا
هر دوستی که خوانش من اندر نهم به پیش
شیرینیش مدیح بود ترشیش هجا
آخر چو شیرخواره شوند از هجا و مدح
ارجو که خشک میوه دهد خواجه بورجا.سوزنی.

فرهنگ فارسی

آجیل

جمله سازی با خشک میوه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بر،زین سپس دهد که خورد آب لطف تو کز شاخ خشک میوه فرا در نیامدست

💡 شده است دست کرم خشک میوه داران را مگر که سرو کند دستی از کرم بیرون