حق گزاردن

لغت نامه دهخدا

حق گزاردن. [ ح َ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) حق گزاردن کسی را. ادای حق او کردن: تو سلطان و راعی ما نیستی از بهر بزرگ زادگی تو که دست تنگ شده ای و بر ما اقتراحی کنی ترا حقی گزاریم. ( تاریخ بیهقی ص 39 ).
حق هر کس به کم آزاری بگزارم
که مسلمانی این است و مسلمانم.ناصرخسرو.|| صله و هبتی دادن کسی راکه سلطان او را منصب یا مرتبتی بخشیده و یا رسولی که نزد پادشاهی آمده است و جز آن: پس طاهر مثال داد تا حسن سلیمان با خلعت سوی شهر رفت با بسیار لشکر و اعیان با وی، و شهر را آذین بسته بودند... وی را در سرائی که ساخته بودند فرودآوردند و مردمان نیکو حق گزاردند. ( تاریخ بیهقی ). و امیر همه اعیان را و خدمتکاران را فرمود تا بخانه آن دو تن رفتند وبه تهنیت و سخت نیکو حقشان گزاردند. ( تاریخ بیهقی ).همه بزرگان نزدیک وی رفتند و سخت نیکو حق گزاردند.( تاریخ بیهقی ص 398 ). رسول گفت همچنین بگویم و وی راحقی گزاردند. ( تاریخ بیهقی ص 38 ). همه اعیان و بزرگان درگاه نزدیک وی رفتند و سخت نیکو حق گزاردند. ( تاریخ بیهقی ص 79 ).

فرهنگ فارسی

ادای حق او کردن

جمله سازی با حق گزاردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از وی می‌آید که گفت: «إذا سَلِمَتْ مِنک نَفْسُکَ فقد أدَّیْتَ حقَّها، و إذا سَلِمَ منک الخَلْقُ قَضَیْتَ حُقوقَهم.» چون تن تو از تو سلامت یافت حق وی بگزاردی، و چون خلق از تو سلامت یافتند حق‌های ایشان بگزاردی؛ یعنی حقوق دو است: یکی حق نفس تو بر تو، و یکی حق خلق بر تو. چون نفس را از معصیت منع کردی و طریقت سلامت آن جهانی وی طلب کردی، حق وی گزارده باشی، و چون خلق را از بد خود ایمن گردانیدی و بد ایشان نخواهی حق ایشان گزارده باشی. بکوش تا تو را و خلق را از تو بد نیفتد، آنگاه به حق گزاردن حق مشغول شو. واللّه اعلم.

اندوخت یعنی چه؟
اندوخت یعنی چه؟
برآمد یعنی چه؟
برآمد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز