لغت نامه دهخدا
حطیم. [ ح َ ] ( ع، ص اِ )شکسته. || اسب شکسته زبون حال از پیری. || گیاه باقی مانده سال پیش. ( منتهی الارب ). || دیواری است بیرون خانه کعبه از سوی مغرب. ( مهذب الاسماء ). کناره کعبه یا دیوار کعبه یا آنچه میان رکن و زمزم و مقام است و بعضی حجر را نیز افزوده اند یا از مقام تا دروازه کعبه یا مابین رکن اسود تا دروازه تا مقام که در آنجا مردم بخضوع و خشوع دعا کنند و بجاهلیت در آنجا سوگند خوردندی. ( منتهی الارب ). بین رکن الاسود و مقام ابراهیم است و بعضی گفته اند آن سنگ از کعبه که ناودان در آن جای دارد نیز حطیم است. ( مراصد الاطلاع ). سنگ کعبه ما بین رکن و زمزم ودیوار بیرون خانه کعبه بجانب مغرب که آنجا ناودان کعبه است. ( غیاث، بنقل از منتخب و لطائف ). سنگ کعبه یا مابین رکن و زمزم و مقام یا از مقام تا در کعبه. || ( اصطلاح فقه ) مقام ابراهیم:
تیغ بر دوش نه و از دی و از دوش مپرس
گر بخواهی که رسد نام تو تا رکن حطیم.ابوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی ص 39 ).باد میدان تو زمحتشمان
چون بهنگام حج رکن حطیم.( از تاریخ بیهقی ص 389 ).بزمزم و عرفات و حطیم و رکن و مقام
بعمره و حجر و مروه و صفا و منی.ادیب صابر.ولایت بر مدرجه کعبه معظم و حریم مکرم و حطیم و زمزم بود. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
چون همی آورد امانت را ز بیم
شد بکعبه و آمد او اندر حطیم.مولوی.و در دو بیت ذیل مولوی ظاهراً از حطیم معنی دیگر مراد است:
تا شود زفت و نماید آن عظیم
چون درآید سوی محفل در حطیم.مولوی.روح را از عرش آرد در حطیم
لاجرم مکر زنان باشد عظیم.مولوی.و رجوع به معجم البلدان و حبیب السیر ج 1 ص 110 و 232 و الموشح ص 213 شود.
حطیم. [ ] ( اِخ ) حظیم. صحابیست. و از او یک حدیث منقول است. ( قاموس الاعلام ترکی ).
حطیم. [ ح ُ طَ ] ( اِخ ) تابعی است.