حسبی

لغت نامه دهخدا

حسبی. [ ح ِ ] ( ع ص نسبی، اِ ) منسوب به حِسبَة. امور حسبی و حسبیة، کارهائی که در عهده محتسب است. رجوع به حسبة و محتسب شود.
حسبی. [ ح َ ] ( اِخ )شمس الدین سامی آرد: یکی از شعرای عثمانی است و در قرن دهم هجری میزیسته. نامش حسین است پدرش در بودین سمت امیرالامیرائی داشت و کشته شد. شخص عالم و هنرمند و متفنن بود. از مجالس درس مشهور ابوالسعود افندی استفاده مینمود و در برخی از مدارس سمت مدرسی داشت. دراشعار معمائی شهرت یافته و اشعار فارسی نیز دارد:
از ناله ٔشبگیرم آزرده سگش دیدم
رو در کف پای او مالیدم و نالیدم.( قاموس الاعلام ترکی ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب هحسب مربوط بشرف خانوادگی.
شمس الدین سامی آردیکی از شعرای عثمانی است و در قرن دهم هجری میزیسته و نامش حسین است

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی حَسْبِیَ: برایم بس است
ریشه کلمه:
حسب (۱۰۹ بار)ی (۱۰۴۴ بار)

جمله سازی با حسبی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 خدایگانا حسبی ز لفظ راوی شعر در آن لباس که لایق بود بقدر مقال

💡 چون عشق در سرای وجودم نزول کرد از خویشتن طمع بکنم حسبی الحبیب

💡 بماندم چیز و کس را انت حسبی براندم خار و خس را انت حسبی

💡 عهد او نامه ی اقبال چو بر میخواند همه خطش هو حسبی و خطا می یابد

💡 ترا خواهم ترا خواهم به جز تو نخواهم هیچکس را انت حسبی

💡 همین خواهم که حیران تو باشم نه بینم پیش و پس را انت حسبی

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران