لغت نامه دهخدا
جامه تن. [ م َ / م ِ ت َ ] ( نف مرکب ) بافنده جامه. کسی که لباس بافد.:
نساج نسبتم که صناعات فکر من
اِلاّ ز تار و پود خرد جامه تن نیند.خاقانی.
جامه تن. [ م َ / م ِ ت َ ] ( نف مرکب ) بافنده جامه. کسی که لباس بافد.:
نساج نسبتم که صناعات فکر من
اِلاّ ز تار و پود خرد جامه تن نیند.خاقانی.
جامه که تن را پوشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرچه ناز تو مرا جامه تن کرد قبا کشته ناز تو ای سرو قباپوش شوم
💡 جان تو بیکجامه تن ساخته عمری قانع نشود از چه بیک جامه تن تو
💡 جهان و معرفت و جان، درون جامه تن چنانکه معنی بنهفته در لباس صور
💡 درون جامه تن صافیت بدان ماند که پر کنند یکی پیرهن زآب زلال
💡 با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود