تیره رای
لغت نامه دهخدا
تیره رای. [ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) بدرای و ناراست و نادرست. ( ناظم الاطباء ). تیره مغز. تیره خرد. تاریک اندیشه:
ببردش ورا هوش و دانش خدای
مرا بی خرد یافت آن تیره رای.فردوسی.همان جهن و گرسیوز تیره رای
که او برد پای سیاوش ز جای.فردوسی.هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رای خویش
تا گمان آید که او قسطاس بن لوقاستی.ناصرخسرو.از دهر غدرپیشه وفائی نیافتم
وز بخت تیره رای صفائی نیافتم.خاقانی.چو خدمت پسندیده آرم بجای
نیندیشم از دشمن تیره رای.سعدی ( بوستان ).گرت برکند خشم روزی ز جای
سراسیمه خوانندت و تیره رای.سعدی ( بوستان ).... عجب داشت سنگین دل تیره رای.سعدی ( بوستان ).دلا همیشه مزن راه زلف دلبندان
چو تیره رای شدی کی گشایدت کاری.حافظ ( از آنندراج ).
فرهنگ عمید
۱. بدرای، بداندیش.
۲. نادرست.
فرهنگ فارسی
رای ناراست و نادرست تیره مغز
جمله سازی با تیره رای
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه در حدّ خود، عامی تیره رای نه در فکر خود، واعظ خودنمای
💡 بنالید الماس کای تیره رای ز بیداد تو، چند نالم چو نای
💡 رای بد زد، گشت پست و تیره رای سرکشی کرد و فکندیمش ز پای
💡 گرفتم که ناگه یکی تیره رای نساید بر آن بی ادب وار پای
💡 حرم را ز ویرانه آن تیره رای بیاورد درکاخ خود داد جای