بیمار خیز
متضادها
تندرست، سالم، نیرومند
لغت نامه دهخدا
بیمارخیز. ( نف مرکب ) کسی که از بیماری برخاسته باشد و اغلب که خیز در این ترکیب بمعنی خاستن است، یعنی کسی که خاستن او مثل بیماران بود و این در حالت نقاهت باشد. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). بیمارناک. بیمارغنج: چون معالجت خواهی کردن اندیشه کن از خورشهای پیران و جوانان و بیمارخیزان. ( قابوسنامه ).
چو دیو از زحمت مردم گریزان
فتان خیزان تر از بیمارخیزان.نظامی.فریبنده چشمی جفاجوی و تیز
دوابخش بیمار و بیمارخیز.نظامی.شده گرم از نسیم مشک بیزش
دماغ نرگس بیمارخیزش.نظامی.- تن بیمارخیز؛ آنکه غالباً بیمار و علیل و رنجور است. آنکه در حال نقاهت باشد: [ خمر ] رنجگی بافراط را بنشاند و تن بیمارخیز را باز عادت برد. ( الابنیه عن حقایق الادویه ).
دل تاریک روزم را شب آمد
تن بیمارخیزم را تب آمد.نظامی.
فرهنگ فارسی
کسیکه از بیماری برخاسته باشد و اغلب که خیز در این ترکیب بمعنی خاستن است یعنی کسیکه خاستن او مثل بیماران بود و این در حالت نقاهت باشد.
جمله سازی با بیمار خیز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 کشور خاور شده است خسته و بیمار خیز و برایش یکی طبیب بدست آر
💡 فریبنده چشمی جفاجوی و تیز دوا بخش بیمار و بیمار خیز
💡 فرس میراند چون بیمار خیزان ز دیده بر فرس خوناب ریزان