بی سکون

لغت نامه دهخدا

بیسکون. [ س ُ ]( ص مرکب ) ( از: بی + سکون ) جنبان. متحرک. ( ناظم الاطباء ). || مشوش. مضطرب. بی آرام:
هر جا که دلی است در غم تو
بیصبر و قرار و بیسکون باد.حافظ.|| کسی که از شوخی هیچ جا قرار نگیرد. ( غیاث ). شوخ که در هیچ جا قرار نگیرد. ( آنندراج ). رجوع به سکون شود.

فرهنگ فارسی

جنبان ٠ متحرک ٠ یا مشوش ٠ مضطرب ٠ بی آرام ٠

جمله سازی با بی سکون

💡 عشق شنگ بی‌قرار بی سکون چون در آرد کل تن را در جنون

💡 یکی گرد بر پای شد، قیرگون زمین همچو افلاک شد بی سکون

💡 ساکن شد آسمان و زمین گشت بی سکون از زین چو بر زمین شه دنیا و دین فتاد

💡 هر جا که دلیست در غمِ تو بی صبر و قرار و بی سکون باد

💡 بسوخت جانم و روزی دلش نشد که به درد سری به سوز من بی سکون بجنباند

💡 چون نیفتد رازها از پرده طاقت برون بی سکون صد جهان دل بل فزون