بی سخن

لغت نامه دهخدا

بی سخن. [ س ُ خ َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) ( از: بی + سخن ) گنگ. || خاموش. ساکت. ( ناظم الاطباء ). || غیرناطق:
این رستنی است ناروان هر سو
و آن بی سخن است وین سوم گویا.ناصرخسرو. || کلمه تأکید. حتماً. یقیناً. ( ازلغت محلی شوشتری نسخه خطی ). کنایه از بی شک و بی شبهه باشد. ( از رشیدی ) ( برهان ). بی شایبه. ( از انجمن آرا ) ( از آنندراج ). بی گفتگو. بدون چون و چرا. بلاریب. بی گمان. رجوع به سخن شود:
طاعن و بدگوی اندر سخنش بی سخنند
ورچه باشد سخن طاعن و بدگوی ذمیم.فرخی.قرعه بر هر کو زدند آن طعمه است
بی سخن شیر ژیان را لقمه است.مولوی.گفت ای زن پیش این بت سجده کن
ورنه در آتش بسوزی بی سخن.مولوی.

فرهنگ عمید

۱. بی گفتگو.
۲. بی شک وشبهه.

فرهنگ فارسی

بی گفتگو بی شک بی شبهه.

جمله سازی با بی سخن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چونکه آن شوریده بشنید این سخن بی سخن آمد برون زان انجمن

💡 می رود هرجا که خواهد بی سخن گاه مصر و گاه شام و گه یمن

💡 بی سخن می برد از هوش نظربازان را آه ازان روز که آن چشم سخنگو گردد

💡 بزم عشرت را بیارا بی سخن شیشه ی ناموس ما را سنگ زن

💡 با خموشی هستی از نیکان عالم بی سخن چون گشودی لب به گفتن، نیک یا بد می شوی

💡 بی سخن مسندش از دست سلیمان باشد سایه گر بر سر مور افکند امداد سخن

ضمیمه یعنی چه؟
ضمیمه یعنی چه؟
دین یهودیت یعنی چه؟
دین یهودیت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز