لغت نامه دهخدا
بی دشمن. [ دُ م َ ] ( ص مرکب ) که دشمن و خصم ندارد. که بر کین کسی نیست یا بر کین او کسی نیست:
یکی مرد بی دشمنم پارسی
همان باردارم شتروار سی.فردوسی.رجوع به دشمن شود.
بی دشمن. [ دُ م َ ] ( ص مرکب ) که دشمن و خصم ندارد. که بر کین کسی نیست یا بر کین او کسی نیست:
یکی مرد بی دشمنم پارسی
همان باردارم شتروار سی.فردوسی.رجوع به دشمن شود.
که دشمن و خصم ندارد ٠ که بر کین کسی نیست یا بر کین او کسی نیست ٠
💡 تا نبیند هیچکس جز من ترا تا توانم دید بی دشمن ترا
💡 چگونه باشد دستت به جود بی گوهر چگونه آید تیغت به رزم بی دشمن
💡 می توان دیدن به چشم عیبجویان عیب خویش تا میسر می شود زنهار بی دشمن مباش
💡 کار من دریاب و یک ره دشمنم را کور کن زانکه گرچه ناکسم بی دوست و بی دشمن نیم