بوسحاق

لغت نامه دهخدا

بوسحاق. [ س ِ ] ( اِخ ) ابواسحاق و بسحاق شود.
بوسحاق. [ س ِ ] ( اِخ ) ابواسحاق اینجو:
به پیروزه بوسحاقیش داد
سخن بین که بابوسحاقان چه کرد.نظامی.رجوع به ابواسحاق اینجو شود.
بوسحاق. [ س ِ ] ( اِخ ) ابواسحاق موصلی:
جویم از درگاه تو مر خویشتن را آب روی
همچو از درگاه هارون، بوسحاق موصلی.سوزنی.رجوع به ابواسحاق موصلی شود.

فرهنگ فارسی

ابواسحاق موصلی

جمله سازی با بوسحاق

💡 به پیروزهٔ بوسحاقیش داد سخن بین که با بوسحاقان فتاد

💡 «دادخواست حقوق سیاسی بوسحاقی» به نام «پتیتون شماره ۳۰» اولین طوماری بود که در آن محمد صغیر بوسحاقی (۱۸۶۹–۱۹۵۹) پس از انتخابات شهرداری الجزایر در سال ۱۹۱۹، حقوق سیاسی الجزایری‌ها در الجزایر فرانسه را خواستار شد.